|
وقتی با خدا حرف می زنم
|
سلام خدا
امروز مثل هر روز ديگه وقتي چشمم و باز كردم تو رو ديدم كه با يه لبخند ازم پذيراي كردي و من هم به تو لبخند زدم و چه آرامشي بمن ميدي وقتي خيره تصويرت ام هميشه با نگاهام دنبال تصوير توام خيلي وقتهاشده من تو رو بين آدماي زميني پيدا ميكنم و هر وقت از چشمم دور ميشي قلبم گواه ميده غصه نخورم و تو برميگردي سالهاست كه تو منو از دو رو نزديك با نگاهات دنبالم مي كني و من زير سايه نگاهت پناهگاه محكمي ساختهام تا وقتي با رون رحمت مشكالاتت مي باره منو پناه ميدي تا مبادا قلبم تاريك بشه و تو هميشه آروم و ساكت به حرفاي من گوش ميدي و من بحر درگيريهاي زمينيام و تو بحر نگاه امي تا تمام نگرانيهايم را محومی كني ومن غافل از اينكه تو صبورانه گوش دادي و به من آرامش رو هديه كردي و من به دنبال كسي ميگردم و از تو فاصله ميگرم و من چه احمق ام كه معناي صبوري و سكوت تو نفهميد م و چه سخت بود برات كه رفتن منو نگاه كني و من چه سرد از تو جدا شدم و به خيال اينكه آدما بهتر جوابگو يند .
و اين تويي كه قرار هر روز صبح رو بياد داري و سر قرار منتظر من ميموني تا مونست سلام بده و تو رو بياد بياره و چه دردناك وقتي نگاهاي سرد منو مي بيني و من چه بي تفاوت از كنارت رد ميشودم و صداي فرياد( دوست دارم ) را نمي شنيدم
تو شب و روز كنارم بودي و منو لحظه اي ترك نكردي و من تمام مدت به خيال اينكه بهتر از تو را پيدا كردم شب رو به صبح ميرسوندم و غافل از سايه پر مهرتو بودم تا اينكه آدم زميني رفت ومن شاهد رفتنش بودم و وقتي به طرف تو نگاهم افتادو از ديدن اشكهات منو حيرون كردي
تو براي من ميگرستي و احساس ا م رو درك كردي و من گريستم نه بخاطر رفتن آدم زميني بخاطر تو كه اينهمه مدت غم خوارم بودي و من غافل بودم
ومن حالا فهميدم چرا اولين روز آشنايم با آدم زميني بارون باريد ومن خوشحال از باريدن............
رفتم تا خواب كوه رو ببينم و كوه قشنگم چه زيبا خوابيده بود و تمام درختاآروم بودن تا مبادا كوه قشنگ بد خواب نشه حتي ماه هم زيباتر از هر شب مي درخشيد من هم آروم و پا ورچين از كوه زيباي تنهايم دور شدم تا مباد ا بيدار بشه و از تاريك شب بترسه......و هيچ وقت تصويرخواب كوه از خاطرم نميره
و بين ابر هاي سفيد پنبه اي بال مي زدنند و به طرف شمال حركت مي كردنند
يك دفعه پرنده كوچك مهاجر چشم اش تا به زمين سبز افتاد فكر كرد بهتر بره و از جلو به اين رنگ نگاه كنه پرنده كوچك مهاجر از آسمون آبي خودشو جدا كرد و به زمين رسوند و وقتي پا شو روي زمين گذاشت خاك پاشو گرفت و اون ديگه نتونست بپره.
اون فرياد زد تا صداش به آسمون برسه ولي صداي پرنده كوچك توئ اون همه سروصداي پرندهاي مهاجر گم شده بود .
پرندگان مهاجر دور تر ودورترشدن .تا اينكه كاملا از نظرها پنهان شدن. حالا پرنده تنها شده بود و اونقدر پرواز نكرد كه پريدن رو فراموش كرد.
ولي هرگز زمان مهاجرت پرنده ها روفراموشش نكرد. و هميشه شاهد پرواز پرنده هاي آزاد بود......
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر .
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
و اي كاش دوست داشتن ها پر رنگ بود

يه روز ديگه من وماهي داشتيم از تنهايمون لذت مي برديم كه يكهو همه چيزتوفاني شد من مجبور شدم برم بيرون تا توفان آروم بگيره ولي يكهو توفان منو دوباره تو اتاق انداخت ماهي دلش لرزيد كه مبادا من بترسم دعا كرد من نجات پيدا كنم خدا صداي ماهي كوچولو رو از ته تنگ شنيد و من رو از اتاق بيرون افتادم توفان برقرار بود ومن مي خواستم ماهي رو از تو اتاق بيرون بيارم . ولي در قفل شده بود من به خدا گفتم: برو پيش ماهي
ولي خدا تكون نخورد هرچي سعي كردم نشدو وقتي گريستم خدا طاقت نيورد گفت :ماهي ازم خواسته تو رو تنها نزارم
ومن فقط گریستم....
من و تنهاي ماهي ...
امروز من و ماهي تنها بوديم تمام مدت قلوپ قلوپ آب خوردن ماهي رو مي شنيدم و صداي تيك تيك ساعت نمي دونم چرا ماهي كوچولو ديگه دوست نداشت پشت شيشه بمونه وقتي فهميدم كه خيلي دير شده بود و ماهي خودشو تو دستم انداخته بود . اون مي خواست هيچ فاصلهاي بين من واون نباشه.
من وا شك ماهي ...
يه روز ديگه من به اتاق تنگ ماهي رفتم و اين دفعه اينقدرتو افكارم غرق بودم كه نفهميدم چند ساعت به نوشته هام يك هو سرمو كه بالا گرفتم چشمم افتاد به ماهي كوچولو تو تنگ كه داشت اشك مي ريخت .
اون سلام كرده بود ومن صداشو از پشت ديوار شيشه اي نشنيده بودم .
اي كاش اون روز صبح نمي شد و من هيچ وقت اشك ماهي كوچولو نمي ديدم
اینو تقدیم به دوستانی می کنم که در تمام مدت نبودنم منو فراموش نکردن و همیشه در نظرات خصوصیم حضور داشتن
وقتي تنهام تو نيستي .....
…….vaghti tanham to nisti
Vaghti dost daram bashi to nisti
Vaghti mikham man harf bezanam o to gosh bashi to nisti
Vagti del tangam to nisti
Vaghti bi yaram to nisti
Vaghti bi monesam to nisti
Vaghti ba faryad sedat mizanam bazam nisti
….tamam vaghtiha k bayad bashi to nisti
Vaghti k naomidet shodam ‘ cheshmam ro bastam k to ro to akharin feremam bebinam bazam nabodi
Vaghti sedat zadam sharmandat shodam
To toye sedam bodi o man bi khabar az bodanat

من و ماهي
امروز وقتي وارد اوتاقم شدم ماهي توي تونگ خوابيده بود آروم بارونيمو درآوردم و بي سر و صدا رفتم پشت ميزم نشستم شروع كردم به خوندن تا اين كه يكي اومد تو اتاق و با سر صداش ماهي كوچولو از خواب پريد و دوباره خودشو توقفسه
شيشه اي ديد و غصه خورد.
28/8/87
داستانهای کوتاه من وماهی....(ادامه دارد)
نوشت ماندگار